ساختمان داشتیم، کلاس داشتیم، چندین مجوز هم داشتیم؛ فقط یک چیز نداشتیم: دانشآموز!
صبح روز بعد، پرسنل را جمع کردم و خیلی شفاف گفتم با توجه به ماموریتم و چیزی که از وضعیت مجموعه میبینم، اوضاع مالی خوب نیست. اگر بخواهیم همین حقوق خودمان هم سر جایش بماند، باید درآمد درست کنیم، یا حداقل گزارش بهتری بدهیم که بودجه بهتری بگیریم.
البته یک نکته مثبت وجود داشت؛ مدیریت مالی با مرکز بود. یعنی اگر بودجهای لازم داشتیم، نامه میزدیم و درخواست تخصیص میدادیم. برای منِ مدیر، این یعنی از نظر مالی خیال نسبتاً راحتتری داشتم.
اما چیزی که در آن جلسه بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، واکنش آدمها بود. از چهرهها و برخوردشان میشد فهمید وضعیت قبلی برایشان عادی شده. انگار سالها با همین مدل کار کرده بودند و دیگر توقعی از رشد نداشتند.
بین نیروها، فقط علی شجاع و خانم نظری برایم نشانههای دغدغه رشد را داشتند. خانم نظری مشخص بود دلش میخواهد مجموعه تکان بخورد. بقیه درگیر حفظ روال موجود بودند. در حالی که ما چندین مجوز داشتیم و از این ظرفیت تقریباً هیچ استفاده جدیای نمیشد.
به پیشنهاد علی شجاع، با نمایندگیهای تهران که آزمونهای آیه_های_تمدن را برگزار میکردند جلسه گذاشتیم. مدل کار بیشترشان این بود که با چند مدرسه هماهنگ کنند و آزمون برگزار شود. چون مبلغ آزمون از قلم_چی کمتر بود، مدارس دولتی و نمونهدولتی هم استقبال میکردند. اما خیلی از نمایندهها دنبال بزرگتر کردن کار نبودند؛ چون همان کارانهای که میگرفتند برایشان کافی بود و مهم اعتباری بود که داشتند.
بین همین نمایندگیها، یک تیم برایم متفاوت بود. جوانتر بودند و برای منطقه ۶ تهران کار میکردند. قرار بود طبقه منفی یک ساختمان ما را از مسئول قبلی اجاره کنند. با خودم گفتم چه فرصتی بهتر از این؟
نشستم با مسئولشان صحبت کردم. ایشان هم مسعود برجی و آقای سوری را آورد. مسعود تازه وارد فضای مشاوره شده بود، ولی از همان اول معلوم بود این کاره است. آقای سوری هم دبیر فیزیک بود و دغدغه آموزش داشت.
پیشنهاد دادم به جای اجاره ساده، شراکتی کار کنیم. گفتم من از شما پول فضا نمیگیرم، فقط سهمبندی کنیم. برای من عدد مهم نبود؛ مهم این بود که دانشآموز پایش به این مجموعه باز شود. چون حدس میزدم حداقل ۵ سال بود دانشآموزی وارد آن ساختمان نشده بود.
با کمک مسعود برجی، برند خانه_مشاوره_تهران را راه انداختیم. لوگوش رو طراحیکردم و شروع کردیم به تبلیغات و بازسازی فضا. بودجه آنقدر کم بود که یادم هست یک دیوار تقریباً خراب را با کاغذ رنگی A4 پوشاندیم که خیلی توی ذوق نزند.
ایده من فقط فعال کردن یک واحد نبود. میخواستم آنجا پاتوق دانشآموزها شود. حتی رویایم این بود که حیاط مدرسه را تبدیل کنیم به اولین کافیشاپ دانشآموزی تهران. آن هم در خیابانی که الان پاتوق کافه بازهاست.
کمتر از یک ماه بعد، برای پایه دوازدهم یک پک مشاوره همراه با آزمونهای خودمان طراحی کردیم.
خدا را شکر گرفت. ما حتی انتظار ۱۰ دانشآموز را هم نداشتیم، ولی حدود ۲۵ تا ۳۰ نفر برای یکسال ثبتنام کردند.
از همانجا ورق کمکم برگشت. مجموعهای که تا دیروز ساعت ۴ تعطیل میشد، حالا پنجشنبه و جمعه هم باز بود.
برنامه بعدیم جذب مدارس بیشتر برای آزمون بود. همان موقع یک ایده به ذهنم رسید که اولش بعید به نظر میآمد، ولی شدنی بود …
«شما تا حالا در موقعیتی بودید که باید یک پروژه یا مجموعهِ “خاموش” را دوباره زنده میکردید؟»
دیدگاهها