بعضی جاها مشکل از حجم کار نیست؛ از این است که هر ماه کار کنی و هر سه ماه حقوق بگیری.

در خانه ریاضی تهران، جای پایم سفت شده بود و به‌عنوان یک تکیه‌گاه اجرایی کنار مدیریت کار می‌کردم. برای اینکه هم دستمزدم بهتر شود و هم تجربه نزدیک‌تری از فضای مدرسه داشته باشم، پیشنهاد دادم شنبه‌ها در یکی از مدارس «اندیشمند فردا» تدریس کنم.

تدریس برای بچه‌های هفتم، هشتم و نهم فقط یک کار جانبی نبود؛ کمکم کرد دنیای دانش‌آموزها را بهتر بفهمم؛ چیزی که بعدها در روابط عمومی و تولید محتوا خیلی به کارم آمد.

گاهی از تجربه‌هایم در برنامه «اقیانوس آرام» برایشان می‌گفتم. آن‌قدر برایشان جذاب بود که چند نفر از همان بچه‌ها را در فصل آخر برنامه مصاحبه و وارد پروژه کردیم. هنوز هم می‌دانم یکی از آن‌ها، همان تجربه را جدی گرفت، وارد تولید و فیلم‌برداری شد و امروز با تیم‌های خوب، برای تلویزیون کار تولید می‌کند.

اما در کنار این تجربه خوب، یک مسئله فرساینده هم وجود داشت: پرداخت نامنظم حقوق.

توافق من این بود که حقوقم نهایتاً تا دهم هر ماه پرداخت شود؛ اما اوایل تابستان وارد مجموعه شدم و اولین حقوقم را مهر گرفتم. بعد از پیگیری، از من خواسته شد هر ماه یادآوری کنم. ماهی پرداخت به‌موقع بود، ماه بعد چند روز تأخیر داشت و بعد دوباره پرداخت‌ها به همان چرخه سه‌ماهه برگشت.

برای من که باید هزینه زندگی و قسط‌ها را مدیریت می‌کردم، این مدل یعنی استفاده مداوم از پس‌انداز؛ و بعد از دو دوره، فهمیدم ذخیره مالی‌ام دارد آرام‌آرام از بین می‌رود.

تجربه مدیریتی من می‌گفت اول، دوم و سوم هر مجموعه باید نیروهایش باشند؛ اما اینجا نگاه متفاوتی وجود داشت. همین مسئله، به‌مرور خسته‌ام کرده بود که کرونا از راه رسید.

مدارس تعطیل شدند، آموزش‌ها به سمت آنلاین رفت، و فضای کار هم به‌هم ریخت. اوایل هنوز همه فکر می‌کردند این ویروس زود کنترل می‌شود، اما هرچه جلوتر رفتیم، آمار فوتی‌ها بالاتر رفت و ترس، همه‌جا پخش شد. یادم هست هر سویه جدید که اعلام می‌شد، من یک ماسک بیشتر می‌زدم و از صبح تا شب، دو‌ماسکه سر کار بودم.

مدارس تعطیل شدند، ترس همه‌جا را گرفته بود و آموزش ناگهان باید آنلاین می‌شد. ماسک و ژل ضدعفونی کمیاب شده بود؛ یادم هست یک شب، ماسکی که شاید قیمت واقعی‌اش کمتر از ۱۰ هزار تومان بود را ۱۳۰ هزار تومان خریدم. شهر در اضطراب بود و انگار یک گرد افسردگی روی همه پاشیده بودند.

در این شرایط، نقطه قوت خانه ریاضی تهران این بود که با سرورهای Adobe Connect توانست آموزش آنلاین را ادامه بدهد؛ چیزی که خیلی از مجموعه‌ها تازه بعداً به فکرش افتادند. حتی آموزش‌وپرورش هم با آن همه بزرگی، یک سال طول کشید تا سامانه شاد را ـ با همه باگ‌هایش ـ ارائه کند.

ما هم تبلیغات را روی همین ظرفیت بردیم، با چند نفر از بچه‌های فارغ‌التحصیل اندیشمند محتوا تولید کردیم، پیج را بالا آوردیم و بیشتر سراغ محتوای فان رفتیم؛ چیزی که مردم آن روزها به آن نیاز داشتند.

همان‌جا یک ایده به ذهنم رسید:

چرا با این بستر، برای خانه ریاضی برنامه‌سازی نکنیم؟

ایده یک تلویزیون اینترنتی آموزشی از همین‌جا شروع شد. تأیید مدیران را گرفتیم و پروژه را راه انداختیم؛ پروژه‌ای که خیلی سال بعد، تازه #فیلیمو و چند پلتفرم دیگر آمدند سراغش و روی آن سرمایه‌گذاری کردند.

اما خانه ریاضی خیلی ساده از کنار این فرصت گذشت؛ و همین بی‌توجهی‌ها، من را به تصمیمی رساند که شاید نباید می‌گرفتم…

 

دسته‌ها: تجربه نگاری
برچسب‌ها: