«قبل از سفارت روسیه، یکبار دیگر هم روسیه را تجربه کرده بودم؛ وسط خلیج فارس، از داخل یک زیردریایی.»
در پست قبلی از ماجرای پر استرس ویزای روسیه در خیابان نوفللوشاتو و دیپلماسی کباب گفتم. اما حالا که صحبت از روسیه شد، بگذارید یک فلشبک بزنم به عقب؛ به روزهای قبل از اینکه پایم به خانه ریاضی تهران باز شود. جایی که اولین مواجهه من با یک غول آهنی روسی، نه در سفارت که در اعماق آبهای خلیج_فارس بود!
ماجرا مربوط به ماههای آخر سربازی و کلید خوردن فصل دوم برنامه «اقیانوس_آرام» است. در این فصل جدید که ۳۰ قسمت بود، من همزمان به عنوان دستیار تولید و دستیارِ مسئول نوجوانان پروژه فعالیت میکردم. با پیشنهاد امیر شکرچیزاده وارد کار شدم و به پشتوانه خاطرات خوبِ «شب آفتابی»، ارتباط صمیمی با مرحوم جلیل شعبانی و تجاربی که از آقای زائری گرفته بودم، کار را بدون چانهزنی روی دستمزد قبول کردم.
همیشه دوست داشتهام از کارهای مورد علاقهام، تسکِ کاری جدی درآورم و تفریحی به آنها نگاه نکنم. حتی از همان سال، فیلمبازیام را به کار تبدیل کردم و پیج «آقای_فیلمباز» را راه انداختم. تصمیم گرفتم به جای نقدهای سنگین، خیلی روان برای مخاطب بنویسم که فیلم ارزش دیدن دارد یا نه. تمرکزم روی جشنوارههای داخلی (فجر، حقیقت، صد و…) بود و داغ و بدون اسپویل از سالن سینما روایت میکردم. برند «آقای_فیلمباز» کنار «آقای_کلاه_به_سر» متولد شد تا نشان دهد سینما چقدر در خون من جریان دارد.

فصل دوم با تمام بحرانهای همیشگی تولید جلو میرفت: مدیریت بودجه، هماهنگی خورد و خوراک، سرویس رفتوآمد و هماهنگی نوجوانانی که البته از اواسط ضبط، خودشان شدند دست راست ما در کارهای اجرایی.
اما نقطه اوج این فصل، ایده نابی بود که از فصل قبل جرقه خورد. در فصل اول، امیر_سیاری (فرمانده وقت نیروی دریایی ارتش) مهمان ما بود و در اتاق مهمان ابراز تمایل کرد که برای جذب نوجوانها به ارتش تبلیغی انجام شود. ما هم پیشنهاد دادیم: «چه جایی بهتر از ضبط برنامه در پایگاههای نیروی دریایی جنوب؟»
با پیگیریهای مستمر، این ایده در اواخر پاییز عملی شد. با تیم تولید و ۳۰ نوجوان، مهمان ارتش شدیم و راهی جنوب. ما اولین گروهِ نوجوانِ عمومی بودیم که وارد مناطق نظامی نیروی دریایی میشدیم. تجربه رفتن به داخل یک زیردریایی کلاس کیلوی روسی، سوار شدن بر هاورکرافت و قایق های تندرو، گشت ساحلی، ضبط برنامه روی ناوهای دنا و سهند، و غذا خوردن روی عرشه با پرسنل ارتش، چیزی نیست که در کلمات بگنجد.
هنوز داستانهای باورنکردنیِ پرسنل آن زیردریایی و نیروی دریایی یادم هست؛ روایتهایی آنقدر جذاب و زنده که میشد از روی هرکدامشان چند فیلم سینمایی ساخت.
هنوز تصاویر داخل زیردریایی مثل روز اول در ذهنم زنده است؛ چیزی که ما از بیرون تصور میکردیم، اصلاً با دنیای عجیبِ داخلش یکی نبود. با خودم فکر میکردم چقدر یک آدم باید عاشق کارش و میهنپرست باشد که بتواند چندین ماه در دل این آهنِ تاریک و در اعماق آب زندگی کند و از مرزهای کشورش دفاع کند.
وقتی که از دلِ تاریکیِ آن زیردریایی روسی بیرون آمدم، امیرحسین_غضنفری(که امروز از عکاسهای مطرح سینماست) بلند صدایم زد و این قابِ ماندگار روی بدنه زیردریایی ثبت شد.
شما تا حالا شده مسیر شغلیتون رو به علایق شخصی و تفریحاتتون گره بزنید؟ نتیجهش چی بود؟
دیدگاهها