«تمام مدیران و همکارانم را بلاک کردم و رفتم؛ شاید این کار غیرحرفه‌ای باشد، اما برای من، تنها راهِ نجات بود.»

نمی‌دانم شما هم دچار این حس شده‌اید یا نه، اما بعضی وقت‌ها خشم‌های فروخفته در محیط کار، آدم را آرام‌آرام به جایی می‌رساند که بخشی از اخلاقیات خودش را کنار می‌گذارد.
این تجربه، شاید نوعی اعتراف به #غیرحرفه_ای بودن من باشد؛ اما گفتنش بهتر از نگفتن است.
سال‌ها پیش یک کلیپ پخش شد که خیلی از کارمندها با دیدنش حس خوب می‌گرفتند.
داستان یک کارمند خارجی که وسط کار می‌فهمد برنده لاتاری شده، و با خوشحالی وارد دفتر رئیسش می‌شود و بعد از کتک زدنش، کاری غیر اخلاقی می‌کند و با وقار می‌رود.
یا #kevin_spacey در سریال بی‌نظیر #House_of_cards؛ وقتی که رئیس‌جمهور آمریکا شد، اول می‌رود سر قبر پدرش و با یک مونولوگ خفن، روایت توسری‌ها و خشم دوران کودکیش که از او خورده بود را بازگو می کند و بعد …
این مثال‌ها شاید همگی ساختگی باشند، اما تصویر بیرونی خشم فروخفته هستند.من هم از این قاعده مستثنا نبودم.
#خانه_ریاضی_تهران بعد از شروع #کرونا، جای عجیبی شده بود. آن حرارت سابق را نداشت و رویکردش کاملاً به سمت #بیزینس چرخیده بود.قطعا یکی از اولویت‌های مهم بخش خصوصی، تأمین اعتبار است؛ اما خانه به جای اینکه روی برگ‌های برنده‌اش سرمایه‌گذاری کند یا زمین بازی تازه‌ای بسازد، سرگیجه گرفته بود و با سر و شکل کار آموزشی، بیزینس می کرد.
کادر و پرسنل قدیمی هم از این رویکرد کم کم شاکی شدند. شاید هنوز هم مدیرانش این را به‌درستی نفهمیده باشند، اما وقتی آمار خداحافظی نیروها بالا می‌رود و نیروهای جدید هم بعد از مدت کوتاهی می‌روند، خودش بهترین دلیل برای این ادعاست.
تا جایی برای پر کردن این خلاء مجموعه رفت سمت جذب فارغ‌التحصیلان مدارس خودش؛ با این تصور که می‌تواند با آن‌ها رفتار حرفه‌ای کاری داشته باشد. اما آن مدل هم شکست خورد. چون نمی‌شود با دانش‌آموزی که تازه از مدرسه جدا شده، با رفتارهای خشک و محکم اداری، یک‌دفعه کارمند حرفه‌ای ساخت.
از طرفی در همان دوران، بازار #رمزارزها و بورس‌های جهانی مثل #فارکس هم داغ شده بود و مدیران ارشد مجموعه هم رفته بودند سمت همان فضا. مدام در جلسات داخلی و عمومی، ذهنشان درگیر خرید و فروش و نگاه به مانیتور بود؛ پای سیستم، بین اینکه سهم یا ارز بخرند یا بفروشند.
روزهایی که در سود بودند، خوش‌اخلاق و روزهای در ضرر ، دمق و بدرفتار.
من اما ترجیح دادم، به همان ایده خودم بچسبم و تقریباً صبح تا شب در آن استودیو و اتاق فرمانی که برای خودم راه انداخته بودم بمانم و کارهایم را جلو ببرم. سیاست حفظ فاصله، به نظرم درست‌ترین کار بود.
همان استودیوی کوچک تبدیل شد به یک پایگاه؛ جایی که نقدها مطرح می‌شد. با این حال، وقتی دیدم در همان جلسات با مدیران ارشد هم بحث به دو جمله نرسیده به سمت بازار ارز و فارکس می‌رود، فاصله‌ام را بیشتر و بیشتر کردم.
تا جایی که با یک مقدمه‌چینی مصلحتی درباره گرفتاری خانوادگی، بعد از کلی زور برای گرفتن عیدی و سنوات، از سال جدید، تقریباً همه همکاران و مدیران آن مجموعه را ـ غیر از یک نفر ـ بلاک کردم و دیگر پاسخگو نبودم.
و مثل همان کارمند، در ذهنم همان کار غیر اخلاقی را انجام دادم و پرونده خانه ریاضی تهران را بستم.
پرونده‌ای که برای من، پرونده‌ای جدید باز کرد؛پرونده‌ای برای کشیدن ترمزِ کار کردنم و رفتن به سمت خودشناسی.کاری که شاید در شروع سی‌سالگی، واجب‌ترین کار برای #ادامه زیستنم بود.

دسته‌ها: تجربه نگاری
برچسب‌ها: