بعد از #چین، نوبت اعزام ۳۵ دانشآموز به مسابقات #روسیه رسید. این خاطره آنقدر عجیب و غریب است که هر وقت یادم میافتد باورم نمیشود چطور این اعزام انجام شد.
روال کار #خانه_ریاضی_تهران مشخص بود: مسابقات بینالمللی را پیدا میکرد، فراخوان میداد، آزمون میگرفت و برگزیدهها اعزام میشدند. البته نه رایگان با پرداخت پول. سایر مدل درآمدی مجموعه هم از همینجا بود؛ سبد کلاسهای آمادگی آزمونهای بعدی و مدارسش را با همین بچهها پر میکرد. مدارسی که از نظر علمی متوسط بودن ولی خب با این ادبیات که در این مدارس بچه ها برای آزمون های بزرگ آماده می شوند ، ظرفیتش را پر میکرد. شاید از بیرون این سناریو شبیه «کلاهبرداری آموزشی» به نظر برسد، اما خانوادهها راضی بودند و تایید نهایی با خودشان بود.
خلاصه، مدارک ۳۵ نفر آماده شد. یکی دوز قبل از اتمام کار هم چند باری رفته بودم سفارت و مدارک رو چک کرده بودم وخیالم راحت بود. خوبی سفارت #روسیه این بودکه #ویزا یکروزه داشت .
۷۲ ساعت مانده به پرواز، مدارک نهایی را برداشتم و رفتم سفارت روسیه در خیابان نوفللوشاتو. مدارک رو تحویل و حدود ۱۰ هزار دلار پول نقد (دلار ۱۲ تومانی آن زمان!) دادم به صندوق و با خیال راحت نشستم منتظر صدور ویزای فوری ، حتی برای اینستاگرامم با عکس قبض واریزی #استوری گذاشتم: «ما رفتیم!»
اما چند دقیقه بعد، ورق برگشت. نگهبان سفارت مرا صدا زد و برد پیش مسئول باجه صدور. خانم با اخم گفت: «مدارک شما تقلبی است! پولتان هم پس داده نمیشود، هرچه زودتر اینجا را ترک کنید!»
خشکم زد. گفتم دیروز که آورده بودم همه چی اوکی بود الان چی شده؟ توضیح داد فهمیدم همکار مسئول هماهنگیمان سوتی داده و فرمهای Application که باید آنلاین باشد را یک نسخه برای همه کپی گرفته بود! به آقای حقی زنگ زدم؛ ۲۰ دقیقهای خودش را رساند. عصبانی و مستاصل. هرچه رفت داخل صحبت کرد، فایده نداشت. و دم در سفارت تا کنسل کردن سفر با هم پیش رفتیم.
دم در سفارت، یک خانم آمد جلو به قول خودمون کارچاق کن سفارت بود . گفت: «من با کاردار دوستم، حلش میکنم. مشکلتون رو شنیدم بذارید من میرم تو صحبت میکنم .»
چند دقیقه بعد خانم آمد بیرون و گفت:« قبول کردند ویزا رو صادر کنند فقط دو تا شرط داره: اول مدارک را بدید دفتر من اصلاح کنه، دوم اینکه امروز ظهر کل بخش روادیدِ سفارت را ناهار بدهید؛ کباب و جوجه با مخلفات کامل!»
ما هم که هاج و واج از شرط دوم ، قبول کردیم.
کمتر از یک ساعت تا ظهر مانده بود. سریع ۲۰ پرس چلوکباب و جوجه خوب با ماست، زیتون و دوغ هماهنگ کردیم و فرستادم داخل سفارت.
بعدش رفتم و مدارک را در دفتر آن خانم اصلاح کردیم.
و در نهایت تعجب عصر همان روز، ویزای بچهها در دستم بود!
شاید در هیچ کتاب مدیریتی ننوشته باشند که چطور با یک پرس کوبیده، گرهی ویزای ۳۵ نفر را باز کنید، اما زندگی همین است؛ پر از راهحلهای غیرمنتظره که هیچکس فکرش را هم نمیکند. این هم شد یکی از آن تجربههایی که در هیچ دانشگاهی درس نمیدهند.
سوال : عجیب ترین راه حلی که برای یک پروژه دیدید چی بوده؟!
دیدگاهها