«سرباز، سرباز است؛ ما اینجا سربازی داریم که مثل تو ارشد داره اما توالت هم میشوره، بعد تو نشستی مدیریت میکنی؟»

هر شروعی یک پایانی دارد، اما پایان دوران مدیریت من در سرپرستی تهران، شبیه هیچ‌کدام از تصوراتم نبود.

همه چیز با یک تغییر شروع شد؛ فرمانده بالاسری عوض شد و بعد از چند ماه، جانشین فرمانده هم رفت. در کارهای دولتی، کافیست نفر اول مجموعه عوض شود تا تمامِ آنچه رشته کرده بودی، در چشم‌به‌هم‌زدنی پنبه شود. با ورود تیم جدید، نه تنها رویکردها تغییر کرد، بلکه خیلی از بنیان‌هایی که با خونِ دل گذاشته بودیم، در مسیر نابودی قرار گرفت.

قبل از جابه‌جایی، به جانشین قبلی گفتم: «اگر با این اوضاع قرار است اتفاقی برای سرپرستی بیفتد، من آماده‌ام طبق دستور عمل کنم و مسئولیت را تحویل دهم.» او هم گفت: «نگران نباش، با جانشین جدید صحبت کرده‌ام و توجیه هستند.» در اولین جلسه با جانشین جدید هم آن‌قدر از من تمجید کردند که فکر کردم مسیر ادامه دارد: «تو نخبه ای، جوانی، گزارش‌هایت نشان‌دهنده رشد است و…»

اما این تمجیدها، آرامش قبل از طوفان بود. کمتر از یک هفته بعد، همان آدم با ادبیاتی تند و لحنی که هنوز در گوشم هست، گفت:

«سرباز، سرباز است؛ ما اینجا سربازی داریم که مثل تو ارشد داره اما توالت هم میشوره، بعد تو نشستی مدیریت میکنی؟»

شنیدن این حرف مثل آب یخ بود. در همان لحظه، تمامِ حرص‌وجوش‌هایی که برای رشد مؤسسه خورده بودم، از جلوی چشمم رد شد. با خودم گفتم شاید واقعاً توالت شستن و نداشتنِ دغدغه‌ی فکری، هزار بار راحت‌تر از این مسئولیت سنگینی بود که اصلاً خودم داوطلبش نبودم و به دستور فرمانده قبلی روی دوشم گذاشته شده بود.

آن لحظه فقط یک عبارت کنکوری در ذهنم چرخید: «اَصبحتُ امیراً و امسیتُ اسیراً»؛ صبح پادشاه بودم و شب، اسیر.

خرداد ۹۷، من رسماً قربانی این تغییرات شدم. اتهامات مالی زدند که خنده‌دار بود، در حالی که من حتی دسترسی به یک ریال هم نداشتم.با وساطت مرکز، مدتی به قرارگاه مرکزی منتقل شدم.

ماه‌های اول، زندگی من یک درامِ فرساینده شده بود. صبح‌ها با لباس شخصی از خانه بیرون می‌آمدم، توی ماشین لباس خدمت می‌پوشیدم و می‌رفتم قرارگاه مرکزی. عصرها دوباره توی ماشین لباس عوض می‌کردم و با همان ظاهرِ مدیریتی به مؤسسه (مرکز) می‌رفتم. این تغییرِ لباس‌های مدام، نمادِ تلاشی بود برای حفظِ هویتم، برای فشارهای تمام‌نشدنی بود.

در تمام اون روزها دیالوگ معروف مسعود شصت‌چی در ذهنم تکرار می‌شد؛ انگار حرف دل من بود که می‌گفت: «خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم…»

در اوج همین روزها، برای اینکه این گرهِ کور کمی برایم شل شود، با دوستم Mohammad Mahdi Eskandari سفری یک‌روزه به مشهد رفتیم. سفری که هرچند خیلی کوتاه بود، اما خاطره‌ی خوبی بین ما شد.

در نهایت، محل خدمتم به یکی از نواحی تهران منتقل شد. آنجا تازه فهمیدم ای‌کاش معمولی خدمت کرده بودم؛ با بچه‌ها می‌نشستیم به گپ و گفت، زمانی که ُپست می‌دادم کتاب می‌خواندم و شب‌ها راحت می‌خوابیدم. آن دوران برای من یک ریکاوری روحیِ بزرگ بود.

درست در روزهایی که فکر می‌کردم مسیر کاری‌ام ته کشیده، یک تماس همه چیز را عوض کرد. بچه‌های «شب آفتابی» با یک پیشنهاد جدید آمدند: مدیریت هماهنگی مهمانان و نوجوانان در برنامه تلویزیونی «اقیانوس آرام».

پایانِ تلخِ رزمندگان، شروعِ یک مسیرِ روشن در دنیای رسانه شد.

شما تا به حال مجبور شده‌اید برای حفظ شرایط، یک «زندگی دوگانه» را تحمل کنید؟

ادامه_دارد

دسته‌ها: تجربه نگاری
برچسب‌ها: