«ما نه جدیدترین محصول را داشتیم، نه قوی‌ترین برند را؛ اما کاری کردیم که دیده شد.»

بعد از اینکه موافقت نهایی مرکز را گرفتم، حضورمان در نمایشگاه قطعی شد و باید می‌رفتیم سراغ اجرای نهایی غرفه.

راستش آن روزها، با اینکه کار جلو می‌رفت، از درون خسته بودم. بعضی حرف‌ها و فضاها کم‌کم آدم را فرسوده می‌کند و کار کردن را سخت. اما من اهل کوتاه آمدن نبودم. تصمیم گرفتم تا جایی که می‌توانم، کار را درست و جدی جلو ببرم.

بزرگ‌ترین دغدغه‌ام فروش بود. دوست داشتم نمایشگاه کتاب ۹۷ فقط یک حضور معمولی نباشد؛ می‌خواستم هم غرفه دیده شود، هم فروش خوبی داشته باشیم، هم تجربه‌ای متفاوت برای مخاطب بسازیم.

در طراحی غرفه، به غرفه‌ساز گفتم از ظرفیت پارک فن‌آموز تهران هم استفاده میکنیم. چند وسیله مثل آینه‌های محدب و مقعر و چند ابزار دیگر را آوردیم تا هم برای بچه‌ها جذاب باشد، هم برای خانواده‌ها. حتی با مربیان پارک هماهنگ کردم که شیفتی بیایند و برای بازدیدکننده‌ها توضیح بدهند. هدفم این بود که غرفه فقط محل فروش کتاب نباشد؛ یک تجربه باشد.

اما مسئله فقط جذابیت نبود. برای فروش، نیاز به یک ایده جدی داشتیم. واقعیت این بود که کتاب‌های رزمندگان دیگر مثل قبل کشش نداشتند، مرکز هم در همه مقاطع کتاب جدید چاپ نکرده بود و از آن طرف، رقبایی مثل گاج و قلم_چی مدام با محصولات تازه در بازار بودند. اگر قرار بود فقط کتاب بچینیم و منتظر مشتری بمانیم، اتفاق خاصی نمی‌افتاد.

برای همین، حدود ۵ روز مانده به نمایشگاه، با مسعود برجی، آقای عابدی، آقای نوربخش و چند نفر دیگر جلسه گذاشتم. آن روزها گردونه شانسِ خندوانه خیلی دیده می‌شد. همان‌جا ایده‌ی گردونه_شانس به ذهن‌مان رسید.

ایده ساده بود، ولی جواب داد:
جایزه‌هایی مثل تخفیف ۵۰ درصدی خرید کتاب یا بسته‌های رایگان کنکور سال‌های قبل که در انبار مانده بود. این‌طوری هم مخاطب جذب می‌شد، هم فروش بالا می‌رفت، هم انبارتکانی می‌کردیم.

گردونه را خیلی سریع ساختیم. طراحی‌اش را خودم انجام دادم و برای ساخت فرستادم. هم‌زمان، برای اتاق VIP دعوت‌نامه طراحی کردم، پیگیری مهمان‌ها را جلو بردیم و حتی یک دفتر یادبود هم تهیه کردم تا مهمان‌ها چیزی به یادگار بنویسند. من همیشه به مستندسازی اهمیت می‌دادم، چون معتقدم خیلی از دستاوردهای بزرگ از همین جزئیات کوچک ساخته می‌شوند.

نمایشگاه که شروع شد، نتیجه خیلی خوب بود. جلوی گردونه از صبح تا شب صف می‌بستند؛ نه فقط بچه‌ها، حتی بزرگ‌ترها هم از چرخاندن گردونه ذوق می‌کردند. برای هر نفر هم یک فیش طراحی کرده بودم تا مشخصات، جایزه و امضا ثبت شود؛ یعنی هم فروش داشتیم، هم تعامل، هم داده.

برای من، جالب‌ترین بخش، واکنش پدر و مادرهایی بود که سال‌ها قبل خودشان با کتاب‌های رزمندگان درس خوانده بودند. وقتی غرفه را با آن ظاهر شیک و فضای پرنشاط می‌دیدند، خوشحال می‌شدند که این مجموعه هنوز زنده است و دارد خدمت می‌کند.

خلاصه اینکه به قول خود بچه‌های مرکز، این یکی از بهترین نمایشگاه‌های مؤسسه بود.

و جالب اینجاست که بعد از اینکه من اواسط ۹۷ از مؤسسه جدا شدم، دیگر نشنیدم که مؤسسه در نمایشگاه کتاب غرفه‌ای زده باشد.

برای خودم، نمایشگاه کتاب ۹۷ فقط یک پروژه موفق نبود؛تقریباً یکی از آخرین دستاوردهای جدی‌ام در آن دوره بود.

«اگر شما جای من بودید، برای موفق شدن یک غرفه بیشتر روی فروش مستقیم تمرکز می‌کردید یا خلق تجربه برای مخاطب؟»

دسته‌ها: تجربه نگاری
برچسب‌ها: