بعضی پروژه‌ها بیشتر از آنکه «آموزشی» باشند، «نمادین» هستند؛ و بعضی فرصت‌ها دقیقاً از دل همان نمادها بیرون می‌آیند.

سال ۹۶، مؤسسه مرکز اعلام کرد با آموزشگاه زبان آریان‌پور مذاکره شده تا دوره‌های جدید زبان انگلیسی را بر پایه مفاهیم ایرانی و اسلامی راه‌اندازی کند. دغدغه اصلی این بود که بسیاری از کتاب‌های رایج مثل Top Notch و Headway، بومیِ ایرانی نیستند و در دل آموزش زبان، فرهنگ دیگری را هم منتقل می‌کنند.

راستش برای من این پروژه عجیب بود. با طرز تفکرم زاویه داشت، وقتی کتاب را دیدم، بیشتر ناامید شدم ، فقط تصاویر و موضوعات عوض شده‌ بود؛ به‌جای «به مدرسه می‌روم» شده بود «به مسجد می‌روم»، یا دیالوگ دو مسافر در یک شهر خارجی، حالا در شیراز روایت می‌شد.

زحمت دوستان را زیر سؤال نمی‌برم، اما از همان ابتدا به نظرم می‌رسید که تغییر مسیر آموزش زبان خارجی، فقط با عوض‌کردن محتوا اتفاق نمی‌افتد. با این حال، مؤسسه مرکز با توجه به مأموریت خودش تصمیم گرفته بود.

بعد از برگزاری دوره TTC، با دو نفر آشنا شدم؛ یک آقا که سابقه آموزشگاه‌داری در تهران را مطرح می‌کرد، و خانم سخنگو که تجربه کمتری داشت اما انگیزه‌اش بیشتر بود. آقا می‌خواست برند خودش را ادامه بدهد، اما خانم سخنگو با ایجاد برند زیرمجموعه سرپرستی مشکلی نداشت. در نهایت، با مشورت‌ها، با ایشان خانه_زبان_تهران را راه انداختیم.

لوگو را طراحی و تبلیغات را شروع کردیم و برای جلب رضایت مرکز، دوره مریت را هم در برنامه گذاشتیم. دو کلاس زبان راه افتاد. استادهای جوان و علاقه‌مند را جذب کردیم و دو بخش اصلی مکالمه و گرامر شکل گرفت؛ و همین، یک گردش مالی جدید برایمان ایجاد کرد.

همان روزها، اسنپ تازه کارش را شروع کرده بود و در میدان‌های تهران نماینده‌هایی برای ثبت‌نام داشت. با نماینده میدان فردوسی ارتباط گرفتم و گفتم ما در خیابان موسوی فضای آموزشی داریم؛ می‌توانیم کلاس‌های آموزشی شما را برگزار کنیم. قرارداد بستیم که دو روز در هفته و سه ساعت، فضا در اختیار اسنپ باشد. درآمد خوبی هم برای ما داشت.

مرکز به این موضوع حساس شد، اما من قانعشان کردم و گفتم این هم یک نوع آموزش است. تازه خیلی وقت‌ها راننده‌ها که می‌آمدند، فرزندانشان را هم به خانه مشاوره یا خانه زبان می‌آوردند و ثبت‌نام می‌کردند.

گذشت تا جایی که زمزمه معرفی مدیر جدید مرکز آقای فاطمی‌نژاد شکل گرفت. ایشان فردی باانگیزه و آموزش‌محور بود و خوب می‌فهمید که مؤسسه ظرفیت بالایی در چاپ‌ونشر و آزمون ندارد و باید مدارس را تقویت کند؛ نگاهی که با من همسو بود.

از همان‌جا وارد فاز طرح‌نویسی شدم؛ برای هر ظرفیت مؤسسه یک پیشنهاد آماده کردم. حتی برای فروشگاه محصولات رزمندگان در خیابان منیری‌جاوید هم طرحی دادم که آن را به کافه_کتاب تبدیل کنیم؛ چون واقعاً مدیریتش مثل یک اداره دولتی بود و بخش زیادی از ظرفیتش هدر می‌رفت. اما آن طرح هم به دلیل سیاست‌های مجموعه و نگرانی از اختلاط دختر و پسر، از بالا رد شد.

یادم هست روزهای آخر مدیریت آقای یزدی‌خواه مدام در جلسات می‌گفت: «طرح هست، ولی بودجه نیست.» و من از درون حرص می‌خوردم و می‌گفتم: اراده نیست؛ وگرنه با کمترین بودجه هم می‌شود یک مسیر را راه انداخت.

اواخر ۹۶، حکم آقای فاطمی‌نژاد صادر شد و اسفند همان سال، حکم من هم به‌عنوان روابط عمومی مرکز امضا شد. از آن به بعد، نصف روز در سرپرستی بودم و نصف در مرکز؛ و این، شروع یک تحول جدی در روابط عمومی مؤسسه بود.

مشکل کار، نبود بودجه است یا اراده؟

دسته‌ها: تجربه نگاری
برچسب‌ها: