«گاهی برای اینکه بزرگ‌تر شوید، باید یاد بگیرید سهم خودتان را کوچک‌تر کنید. اواخر مهر ۹۵، همین بازی را شروع کردیم…»

اواخر مهر ۹۵ ؛ روزهایی که تب‌وتاب اول سال فروکش کرده بود و ما مانده بودیم و چالش بزرگ افزایش تعداد مدارس برای آزمون‌های بعد از ترم اول. وضعیت مالی مرکز طوری بود که نمی‌شد به سهم آن‌ها دست زد، چون هزینه چاپ و تولید بود. اینجا بود که یک تصمیم سخت اما استراتژیک گرفتم: از سهم خودمان گذشتم.
کارانه‌مان را نصف کردم؛ بخشی را به مدارس دادم و بخشی را به نمایندگی‌ها. تعداد نمایندگی‌ها را هم از ۵ به ۸ رساندم و سه نیروی تازه‌نفس را در مناطق پرتردد تهران مستقر کردم. در واقع سودمان در واحد را کم کردیم تا با افزایش حجم مشتری، مابه‌تفاوت را جبران کنیم.

همزمان سراغ مدارس غیرانتفاعی که با آن‌ها ارتباط داشتم رفتم. قانع‌شان کردم که فارغ از آزمون‌های داخلی خودشان، بچه‌ها را با جامعه آماری بزرگ ما هم محک بزنند. این کار برای آن‌ها یک گزارش کاربود و برای ما، نفوذ در بازاری که خیلی به بودجه ما وابسته نبود. همین شد که از نیمه دوم سال، ورق برگشت و درخواست‌ها بالا رفت. برای اینکه کارها سرعت بگیرد، با هماهنگی جانشین فرمانده، یک خودروی ریو سفید و مجوز طرح ترافیک گرفتیم و آقای محبی که سرباز وظیفه بود، در این مسیر کمک‌حالمون شد.

اما یک جای کار بدجور لنگ می‌زد: بوروکراسی مالی مرکز.
آن اوایل ما را جدی نمی‌گرفتند؛ پرداخت حقوق‌ها و درخواست‌ها گاهی روزها تأخیر میخورد. حس و حال مرکز هنوز شبیه دهه ۶۰ بود؛ سیستمی قدیمی و کند که پویایی نداشت. همیشه معتقدم اصالت یک مجموعه به قدیمی نگه داشتن فضا و ابزارها نیست، بلکه به زنده بودن اهدافش است. برای حل این مشکل، یک راهکار متفاوت پیدا کردم. نیما_اسماعیلی را که دانشجوی حسابداری بود، مامور کردم که فقط برود و پشت در اتاق مالی مرکز بنشیند. به او گفتم «نیما، حتی لازم نیست حرفی بزنی، فقط آنجا حضور داشته باش تا ببینند ما پیگیر کارمان هستیم.» بعد از چند ماه، همین حضور مستمر جواب داد و دوستان مالی به شوخی می‌گفتند: «دیگر نیما را نفرست، خودمان کارتان را راه می‌اندازیم!»

در همان روزها، آقای امانی مدیرعامل مرکز را به خاطر بیماری از دست دادیم و آقای سید_علی_یزدی_خواه (که امروز نماینده_مجلس ری هستند) سرپرست موسسه شدند. بودن کنار ایشان که سال‌ها مدیرکل آموزش و پرورش تهران بودند، برای من یک مدرسه سیار بود. یادم هست وقتی با هم به آموزش و پرورش می‌رفتیم، از دم در تا اتاق ریاست همه با احترام از ایشان استقبال می‌کردند. با وجود اینکه به خاطر تفاوت فضای سیاسی دولت وقت، نشد از همه آن ارتباطات برای نفوذ در مدارس استفاده کنیم، اما درس‌های بزرگی از مدیریت کلان از ایشان یاد گرفتم.

یک سال بعد، حوالی سال ۹۶ تغییرات مدیریتی جدیدی در راه بود. همیشه در زندگی موقعیت‌هایی پیش می‌آید که می‌شود از آدم‌ها یا جایگاه‌ها به عنوان نردبان استفاده کرد، اما مانیفست من این نبود. همیشه سر کلاس به دانش‌آموزانم می‌گویم مراقب پوزیشن‌های شغلی باشید؛ هر چقدر بلندتر بپرید، زمین خوردنتان سخت‌تر می‌شود. مدیر واقعی کسی است که حد خودش را بشناسد و اندازه خودش قدم بردارد.

کمتر از ۸ ماه تونستیم قرض‌های گذشته رو با مرکز تسویه کنیم و دیگر دغدغه حقوق نداشتیم و وقت آن رسیده بود که نقشه‌های بزرگتری که در ذهنم برای توسعه بود رو اجرا کنم.

شما برای حل گره‌های بوروکراتیک، چه تجربه‌ای از راه‌حل‌های ساده دارید؟

دسته‌ها: تجربه نگاری
برچسب‌ها: