روزی که گفتم «طراحی جلد نشریه با من»، فقط بلد بودم فتوشاپ را باز و بسته کنم

اوایل ترم دوم بود که یک نشریه دانشجویی به دستم رسید. قبل از اینکه محتوا را بخوانم، ظاهرش توی چشمم زد؛ آن‌قدر خام و شلخته که با خودم گفتم:
«حیف این مطلب‌ها نیست؟ انگار همه‌چیز را توی Word چیده‌اند و مستقیم فرستاده‌اند چاپ.»

به‌جای غر زدن، رفتم سراغ مسئول نشریه: حسام شهرابی فراهانی؛ آن زمان دانشجوی IT بود و بعدها مسیرش به سمت فلسفه رفت.
به او گفتم: «طراحی جلد شماره بعدی با من.»

واقعیت این بود که آن موقع فتوشاپ را فقط در حد باز و بسته کردن بلد بودم. اما همین تصمیم، یکی از مهم‌ترین درس‌های مسیر حرفه‌ای من را ساخت:
گاهی قبل از اینکه کامل آماده باشی، باید مسئولیت را بپذیری.

همین همکاری، پای من را به کانون فیلم و عکس دانشگاه باز کرد و آن‌جا با مجید فراهانی آشنا شدم؛ کسی که کانون را راه انداخته بود. مجید ارشد مکانیک می‌خواند و از آن آدم‌هایی بود که هم برای راه‌انداختن کار انرژی داشت، هم برای جمع‌کردن آدم‌ها دور یک ایده. این آشنایی، شروع یک دوستی و همکاری شد که حالا حدود ۱۵ سال ادامه دارد.

در کانون، نایب‌دبیر شدم و مسئولیت‌های جدی‌تری گرفتم؛ از طراحی پوستر و هماهنگی برنامه‌ها تا پیگیری اکران‌ها.
من از سال‌ها قبل عاشق سینما بودم؛ از همان علاقه‌هایی که آدم برایش وقت و هزینه می‌گذارد. یادم هست نوجوانی‌ها با پول تو جیبی هام، از میدان انقلاب سی‌دی فیلم می‌خریدم. حالا برای اولین بار حس می‌کردم این علاقه دارد به یک تجربه واقعی و حرفه‌ای تبدیل می‌شود.

یکی از چالش‌های مهم ما، اکران فیلم‌های خارجی بود. بعضی فیلم‌ها باید برای نمایش، تدوین می‌شدند و من با اعتمادبه‌نفس آن سال‌ها گفتم:
«تدوینش با من.»

در عمل، بیشتر از اینکه از قبل بلد باشم، حین انجام‌دادن یاد گرفتم. رندرها خراب می‌شدند، کات‌ها ریتم را به‌هم می‌زدند، دوباره از نو. اما همان آزمون‌وخطاها باعث شد کم‌کم راه بیفتم؛ تا جایی که بعدها تدوین بعضی برنامه‌ها و هفته‌های فیلم فرهنگسرای ارسباران هم به من سپرده شد.

از تجربه‌های مهم آن دوره، اکران فیلم «ایستاده در غبار» هم بود؛ زمانی که hashtagمحمدحسین_مهدویان هنوز آن‌قدر شناخته‌شده نبود. امروز که نگاه می‌کنم، می‌بینم بعضی تجربه‌ها ارزششان را خیلی بعدتر نشان می‌دهند.

اما مهم‌ترین دستاورد آن دوران برای من، نه پوستر بود، نه تدوین، نه اکران؛
بلکه یاد گرفتن مدیریت و تیم‌سازی بود.

سه سال طول کشید تا به تیمی برسم که بتوانم به آن اعتماد کنم. همان‌جا فهمیدم مدیریت یعنی:
چیدن آدم‌های درست، در جای درست، کنار هم.

آن دوران برای من فقط یک فعالیت دانشجویی نبود؛ یک دانشگاه واقعی بود.
دانشگاهی پر از درس‌های مسئولیت، هماهنگی، مذاکره و ساختن تیم.

اگر بخواهم همه این سال‌ها را در یک جمله خلاصه کنم:
بعضی از مهم‌ترین مسیرهای کاری ما از جایی شروع می‌شوند که هنوز کامل آماده نیستیم، اما جرأت می‌کنیم بگوییم: «انجامش می‌دم.»

شما هم تجربه‌ای داشته‌اید که با یک «بله» جسورانه شروع شده باشد؟

دسته‌ها: تجربه نگاری
برچسب‌ها: