«در رزومه‌ام نوشته‌ام: «کارمند مجموعه سایبری وابسته به…» اما در واقعیت، داستان خیلی پیچیده‌تر از یک خطِ ساده در رزومه است.»

همه چیز از یک شکست در ترم 4 شروع شد؛ درسی که همه‌مان سر جواب تستی آزمون حین تقلب به اختلاف خوردیم و تقریباً همه‌ی کلاس افتادیم. آن روزها با خودم می‌گفتم: «اصلاً دانشجویی که یک درس نیوفته که دانشجو نیست!»
پروژه‌ی «شب آفتابی» هم فشار سنگینی به من آورده بود و آن درس، عملاً بهایی بود که برای تجربه‌های میدانی‌ام پرداختم. اما همان‌جا تصمیم گرفتم: ترم 5 ، باید نقطه عطف باشد.

تغییر استراتژی: از «انفعال» به «هدفمندی»
تا شروع ترم پنجم ، ۸۸ واحد پاس کرده بودم و یک هدف بزرگ داشتم: تمام کردن کارشناسی در ۶ ترم!
برای این کار، استراتژی‌ام را عوض کردم. ساعت روزهای دانشگاه را به عصر و شب شیفت دادم (از ۴ عصر تا ۹ شب). این کار به من کمک کرد تا تمرکزم را بیشتر روی کنکور ارشد بگذارم.

کتابخانه؛ از «انصار» تا پناهگاه «اندیشه»
جستجو برای یک فضای مطالعاتی مناسب، خودش یک چالش بود! ابتدا به کتابخانه «انصار» در سه‌راه طالقانی می‌رفتم، اما شلوغی و حواشی‌اش تمرکزم را به هم می‌زد. در نهایت کتابخانه «اندیشه» در پارک اندیشه را پیدا کردم. این محیط برای من «دلچسب» بود؛ هر وقت ذهنم قفل می‌کرد، قدم زدن در پارک، ذهنم را آزاد می کرد.

ترکیبِ تدریس، سفر و تحصیل
زندگی من در آن ترم، ترکیبی از یادگیری و اجرا بود. غیر از مدرسه «سلام نجم»، هفته‌ای یک روز هم در مدرسه «پروفسور حسابی» (متوسطه اول) تدریس می‌کردم. به علاوه، سفرهای اردویی (اصفهان، مشهد، شیراز و …) تبدیل به زنگ تفریحِ روحم بعد از خستگی‌های پروژه «شب آفتابی» شده بود.

آرشیو‌بازی؛ فراتر از یک سرگرمی
در همان دوران، شروع کردم به آرشیو کردن فیلم‌ها روی هارد‌های اکسترنالی که خریده بودم (۱۰-۱۲ ترابایت!).خیلی‌ها می گفتند این کار اتلاف وقت است، اما برای من «تمرینِ تصویرسازی ذهنی» بود. امروز هر وقت در کارم بحث به سمت تبلیغات و رسانه میره ، ذهنم سریع برایش سناریو می‌سازد؛ و این قدرت فانتزی‌پردازی، مدیونِ تماشای بی‌وقفه فیلم در سکوتِ آن کتابخانه است.

دانشگاه، شبکه و استادِ سخت‌گیر:
ترم ۵ راحت گذشت، چون با بچه‌های دانشگاه و انجمن علمی بیشتر درگیر بودم. تجربیات خیلی خوبی از Babak Fakhriloo ، Sara Haddadi و بقیه بچه ها یاد گرفتم و با بچه‌های جدید مثل محسن صادقی، Azin Ghasemi و Saman Esmaeil آشنا شدم. در کانون فیلم و عکس هم با مهرداد پیروز آشنا شدم که بعداً جانشین خودم شد. همچنین رفقای هم‌دوره‌ای‌ام که از اول با اساتید دیگه اومده بودن بالا؛ Matin Lotfaliei ، محسن ضیاءآبادی و Alireza Rahimian که تقریباً تا آخر کارشناسی با هم بودیم.

با محسن ضیاء آبادی درسِ اختیاریِ «امنیت شبکه» رو برداشتیم با استاد روحانی ، بچه‌های نرم‌افزار تهران جنوب Azad University (IAU) استاد رو یادشونه. جلادی بود برای خودش اما تدریس و بار علمی‌اش بی‌نظیر بود؛ هنوز هم هر چی در کار فنی بلدم، مبانی‌اش از کلام استاد روحانی هست و از خودم راضیم که بقیه دروس تخصصی (دیتا‌بیس، مهندسی نرم‌افزار، سیستم عامل) رو با او برداشتم.

اواخر سال ۹۱ ، به واسطه دیدنِ اتفاقی پروژه‌ همین درسم توسط یکی از دوستان، پام به یک مجموعه سایبری باز شد؛ مجموعه‌ای که در رزومه‌ام آن را این‌گونه ثبت کردم: «کارمند مجموعه سایبری وابسته به…» ( به قول هری پاتر اسمش رو نبر!😉)
باید ازین دو سال بپرم …

ادامه دارد….

دسته‌ها: تجربه نگاری
برچسب‌ها: