
«یا امشب تو صف اول انفجارها میبینمت، یا دیگه کلاً نبینمت!» این اولین برخورد جدی من با کارگردانی بود که منطقش با تمام پروژههایی که دیده بودم فرق داشت.
«حسین تویی؟ این چیه پاته؟ کفش کتونی؟ نه، نه! باید صندل بپوشی. پاهات باید آزاد باشه، نفس بکشه تا بتونی فکر کنی. دیگه با کتونی نبینمت!»
این اولین برخورد من با بهزاد_بهزادپور بود؛ درست در روزهای پرالتهاب پیشتولید پروژه «شبی در کهکشانها». پروژهای که قرار بود در ماه رمضان سال ۹۱ در بوستان ولایت اجرا شود و ارتش تمام قد پای کار آمده بود و من دبیر ستاد اجرایی اش بودم.
با توجه به تجربیاتم در حوزه فیلم و سینما میدانستم پروژههای سینمایی معمولی ماهها پیشتولید میخواهند. اما اینجا همه چیز در «دور تند» بود. ما نهایتاً ۱۵ تا ۲۰ روز وقت داشتیم تا زمینی بایر را به صحنه بزرگترین نمایش میدانی کشور تبدیل کنیم.
هر روز صبح ۶۰۰ سرباز ارتش برای سیاهیلشکر آماده میشدند. آقا بهزاد_کزازی یکی از بزرگان طراحی صحنه سینما ، دکورهای عظیم را طراحی میکرد و میساخت و محسن_روزبهانی (استاد تمام قد جلوههای ویژه سینمای ایران) با گالنهای بنزین و گازوئیلش، جهنمی از آتش و انفجار را طراحی میکرد که موجش هرشب شیشه خانههای اطراف بوستان ولایت را میلرزاند. من و Mohsen Ahmadvand هم در یک کانکس، درگیر مدیریت و کنترل این کلاف پیچیده بودیم و رفاقتی بین ماشکل گرفت که منجر به کارهای بعدی شد.
اما چالش اصلی ما فنی نبود؛ استراتژیک بود.
هنوز کار شروع نشده بود که آقا بهزاد تیم را جمع کرد و با همان صراحت همیشگیاش تشر زد:
«نشنوم بگید فلانی ده شب پشت سر هم اومده نمایش رو دیده! این یعنی شکست. اگر مخاطب تکراری بیاید، یعنی ما درجا زدهایم. کاری کنید که هر شب ۳۰۰۰ آدم جدید این نمایش را ببینند.»
صورت مسئله ناگهان عوض شد. ما با پروژهای طرف بودیم که کیفیتش امثال ابراهیم_حاتمی_کیا و بازیگران خوب سینمای ایران مثل بهرام_رادان را خیره میکرد، اما نام قبلیاش یعنی «شب آفتابی»، دیگر پتانسیل جذب موج جدید مخاطب را نداشت. برند اشباع شده بود.
در همان فرصت کوتاه، تصمیم سختی گرفتیم: ریبرندینگ کامل پروژه.
عنوان «شب آفتابی» کنار گذاشته شد و نام شبی_در_کهکشانها متولد شد. فراخوان فوری برای پوستر دادیم و از میان دهها طرح، اثر محمد_صمدی انتخاب شد تا ویترین کار، همان چیزی باشد که مخاطب را تشنه دیدن کند.
آنجا درس بزرگی گرفتم: کیفیت، شرط لازم است اما کافی نیست.
گاهی باید روایت و تصویر یک پروژه را کاملاً تغییر داد تا بزرگی آن دوباره کشف شود. اما یک سوال اساسی باقی مانده بود: در کلانشهری مثل تهران، چگونه میتوان مطمئن شد که هر شب واقعاً ۳۰۰۰ نفر «جدید» وارد نمایش میشوند؟
این مأموریتی بود که تازه شروع شده بود…
ادامه دارد…

دیدگاهها