هر شب، یک چالشِ ۳۰۰۰ نفره.
بدونِ فرصتی برایِ اشتباه.
خواسته آقا بهزاد روشن بود: «هر شب باید مخاطب جدید داشته باشیم.»
اما چطور میشد ورود سه هزار نفر را مدیریت کرد و همزمان مطمئن شد کسی برای بار دوم وارد نمیشود؟
به این نتیجه رسیدیم که تنها شناسه منحصربهفردی که مردم همراه دارند، کارت ملی است. بنابراین باید نرمافزاری طراحی میکردیم که هنگام ورود، بارکد کارتهای ملی را اسکن و ذخیره کند. اگر کسی شب دیگری برمیگشت، سیستم تکراری بودن بارکد را نشان میداد و ما با عذرخواهی اجازه ورود نمیدادیم.
ران کردن این نرمافزار کمدردسر نبود؛ بهخصوص وقتی فقط زمان کمی داشتیم.منهای مسئولیتهای ستاد ، این کار هم به من سپرده شد. قبلاً گفته بودم که برای همه عوامل شرح وظایف نوشته بودیم؛ اما شرح کار قرارداد خود من «انجام امور محوله!» بود.
آن شبها بود که ظرفیت روابط عمومی من واقعاً «ترکید».
از میان سه هزار مراجعهکننده، هر شب با حداقل ۲۰۰ – ۳۰۰ نفر صحبت میکردم؛ کسانی که به دلایل مختلف، امکان ورود نداشتند و بعضی از آنها طبیعتاً ناراضی یا عصبانی بودند. باید توضیح میدادم، عذرخواهی میکردم، اعتراضها را مدیریت میکردم و اجازه نمیدادم فشار ورودی، نظم کل اجرا را به هم بریزد.
خودم احساس میکردم هر شب از شب قبل پختهتر میشوم. آن ۴۰ شب برای من بزرگترین مدرسه روابط عمومی بود؛ مدرسهای که کلاسش وسط میدان برگزار میشد و برای اشتباهاتش هم فرصت جبران چندانی وجود نداشت.
بعضی شبها حتی دو بیسیم و تلفن همراه هم جوابگوی حجم ارتباطات نبود. تازه بعد از پذیرش، مأموریت دیگری شروع میشد. آقا بهزاد گفته بود:
«وقتی ورود تمام شد، بیا کنار من و بخش مهمانان ویژه را مدیریت کن.»
هر شب مهمانانی از نمایندگان مجلس تا رؤسای سازمانها داشتیم. هماهنگی دعوتها با شهرداری بود، اما مسائل اجراییاش با ما: کجا بنشینند، چگونه تکریم شوند و اگر مشکلی پیش آمد چه کسی آن را حل کند.
آقا بهزاد هر شب مثل رهبر ارکستر ابتدای سوله میایستاد؛ جایی که از پشت سر، تماشاگران و تمام صحنه را میدید. نور، صدا، موسیقی، صحنه و جلوههای ویژه را مدیریت میکرد. کافی بود یکی از این بخشها درست عمل نکند تا نظم نمایش به هم بریزد یا حسی که باید، به مخاطب منتقل نشود.
همانجا فهمیدم این آدم چقدر بر کارش مسلط است و چگونه ضرباهنگ مخاطب را میفهمد. من هر شب کنار خودم گنجی از تجربه داشتم؛ تجربهای که آن روزها شاید اندازه واقعیاش را نمیدانستم.
یکی دیگر از آدمهای درجهیک آن پروژه، مدیر تولید عزیزمان مرحوم جلیل_شعبانی بود؛ تهیهکننده و مدیر تولیدی باتجربه و اسوه اخلاق که با وجود آن همه فشار و شلوغی، بزرگوارانه رفتار میکرد. جمعکردن تولید پروژهای با آن عظمت، کار کوچکی نبود. ارزشش را چند سال بعد بهتر فهمیدم؛ وقتی خودم مدیر تولید برنامه تلویزیونی ۴۰ قسمتی اقیانوس_آرام شدم.
گاهی دلم میخواهد دوباره همه آن آدمها را جمع کنم و کارگاهی برای انتقال تجربه شکل بدهم. حیف که روزگار همیشه اجازه نمیدهد و بسیاری از این تجربهها بهمرور از خاطرها میروند.
«شب آفتابی» یا «شبی در کهکشانها» برای من فقط یک پروژه نبود؛ مدرسهای بود که یادم داد مدیریت، صرفاً کنترل کارها نیست؛ یعنی فهمیدن ریتم آدمها، حفظ نظم در دل بحران و پختهشدن زیر فشار واقعی.
شما کدام پروژه را بعدها بهعنوان بزرگترین مدرسه کاری خودتان شناختید؟
دیدگاهها