من ۲۴ ساله بودم و کوچکترین عضو جمعی که قرار بود مدیریتش کنم.
جلسه معارفه در موسسه مرکزی برگزار شد. من هم با کلی انگیزه از برنامههایم برای احیای نام موسسه رزمندگان گفتم. توی ذهنم فکر میکردم حالا که برنامه را گفتهام، از اینجا به بعد فقط باید اجرا کنیم و جلو برویم.
اما وقتی رسیدم به محل اصلی کارم در خیابان موسوی، تازه فهمیدم ماجرا خیلی پیچیدهتر از چیزی است که فکر میکردم.
ساختمان، یک مدرسه قدیمی ۴ طبقه بود. طبقه اول بخش اداری و مدیریت بود و طبقات بالا پر از کلاسهای بزرگ و سایت کامپیوتر. فضا جوری بود که انگار سالها کسی در کلاس ها نرفته. همه چی خاک گرفته.
اولین کار معارفه.
خانم امین دفتردار موسسه بود با بیشتر از ۳۰ سال سابقه.
خواهران نظری ؛ یکی مسئول آموزشگاه فنی حرفه ای و یکی هم بخش داخلی.
علی شجاع مسئول آزمونها بود که به خاطر جایگاه پدرش در مرکز، همه به او میگفتند پسر شجاع.
آقای مرادی کارپرداز بود و آقای نداف هم مسئول نمایشگاه تهران.
خیلی زود یک چیز برایم کاملاً روشن شد: من کوچترین بودم، هم از نظر سن، هم از نظر سابقه حضور در آن سیستم.
همه محترمانه برخورد میکردند، اما طبیعی هم بود که بخواهند ببینند این مدیر جوان اصلاً میتواند از پس کار بربیاید یا نه.
همان روز اول، برای اینکه به عنوان صاحب امضا معرفی شوم، نیاز به یک نامه اداری داشتم. متن را دستخطی نوشتم و دادم به خانم امین که تایپ و ثبتش کند. ساعت حدود ۱۰ صبح بود. با خودم گفتم نهایتاً تا نیم ساعت دیگر آماده میشود.
ولی ساعت شد ۲ بعدازظهر و نامه تازه رسید دستم، آن هم با ایراد.
همانجا فهمیدم با یک بدنه کند طرفم. نه از آن کندیهایی که با یک تذکر حل شود؛ از آن مدل کندیهایی که سالهاست عادی شده و کسی هم دیگر متوجهش نیست.
نه منتوری داشتم، نه کسی که زنگ بزنم بپرسم در چنین شرایطی باید چه کار کنم.
تصمیم گرفتم وارد بازی سیستم نشوم.
رفتم سراغ خانم نظری، پرینتری گرفتم آوردم توی اتاق خودم.
از خانم امین هم خواستم روال شمارهگذاری نامهها را یادم بدهد.
با خودم گفتم اگر بخواهم برای هر نامه منتظر این روند بمانم، عملاً هیچ کاری جلو نمیرود.
از همان روز، بخشی از کارها را خودم انجام میدادم.
نه برای اینکه بگویم مدیر خاکیام.
واقعاً راه دیگری نمیدیدم.
ساعت ۴ عصر شد و یکییکی همه رفتند.
ساختمان عملاً تعطیل شد.
من مانده بودم تنها .
برای من این مدل تعطیل شدن عجیب بود. چون قبل از آن، در قرارگاه ساعت ۸ و ۹ شب تازه وسط کار بودیم.
همان موقع مجتبی و حسین آمدند دفتر که سری بزنند، شوخی کنند و برای مدیر شدنم شیرینی بخواهند.
ولی من به جای خوشحالی، داشتم میگفتم حس میکنم افتادهام توی چاه.
وسط همان حرفها، یک سؤال خیلی ساده توی ذهنم شکل گرفت:
مخاطب ما ، دانشآموز کی از مدرسه برمیگردد؟
معمولاً از ۲ تا ۴ به بعد.
ما دقیقاً ساعتی داشتیم تعطیل میکردیم که مخاطب اصلیمان تازه وقت آزادش شروع میشد.
یعنی یک موسسه آموزشی، درست در زمانی بسته میشد که دانشآموز میتوانست بیاید، ثبتنام کند، مشاوره بگیرد یا اصلاً با مجموعه آشنا شود.
همانجا فهمیدم یکی از ریشهایترین مشکلات موسسه نه ساختمان است، نه اسم، نه حتی نیروها.
مشکل اول، ساعت کاری بود.
و اولین قانون مدیریتی من همان شب نوشته شد:
از فردا ساعت کاری باید تغییر کند.
ادامه دارد…
سؤال:
اگر شما جای من بودید، برای تغییر یک مجموعه قدیمی، اول سراغ آدمها میرفتید یا اول سراغ فرآیندها؟
دیدگاهها