بعضی تجربهها را نمیشود در رزومه نوشت، اما تا آخر عمر با آدم میمانند.برای من، یکی از آنها داروخانهای بود که کارم را در آن، از تی کشیدن شروع کردم.
هرچه بیشتر به مسیر کاریام فکر میکنم، بیشتر میفهمم همه تجربههای اثرگذار، الزاماً آنهایی نیستند که در رزومه میآیند.
بعضی تجربهها عنوان شغلی پر زرقوبرقی ندارند، اما در شکل دادن به نگاه و شیوه کار کردن آدم، نقش جدیتری بازی میکنند.
برای من، یکی از آن تجربهها، داروخانه رضا بود.
سه تابستان، جمعاً حدود یک سال، آنجا کار کردم. ماجرا از تابستانِ سالی شروع شد که سوم راهنمایی را تمام کرده بودم. پدرم من را پیش دکتر ماکویی برد و گفت:«پسرم زبانش خیلی خوبه.»
همین جمله، نقطه شروع اولین تجربه کاری من شد.
دکتر ماکویی فقط کارفرمای من نبود. داروساز بود، به فرانسه مسلط بود و در ساعتهای خلوت، گاهی برایم کتاب داستان فرانسوی میخواند. آن زمان شاید ارزش این لحظهها را کامل نمیفهمیدم، اما امروز میبینم بخشی از یادگیری من، از مواجهه با یک آدم باتجربه و نوعی وقار حرفهای شکل گرفت.
با این حال، شروع کار اصلاً شبیه تصور نوجوانانه من نبود.
روز اول، یک تی داد دستم و گفت:«کل داروخانه را تی بکش و نظافت کن.»
کار من واقعاً از همانجا شروع شد.
بعد از نظافت، کمکم وارد بخش بهداشتی شدم، بعد به صندوق رسیدم و در نهایت نسخهپیچی را تجربه کردم. برای یک نوجوان، این مسیر فقط یاد گرفتن چند کار نبود؛ تمرینی بود برای دقت، مسئولیتپذیری و قابلاعتماد بودن.
یکی دیگر از بخشهای مهم آن تجربه برای من، همکاری در یک فضای حرفهای متنوع بود. بعد از مدتی، یک خانم دکتر جوان هم به داروخانه آمد. امروز که به آن دوره فکر میکنم، میبینم برای یک نوجوان، اینکه یکی از نخستین تجربههای کاریاش در کنار یک زن جوان و در یک محیط حرفهای شکل بگیرد، خودش بخشی از یادگیری است؛ یاد گرفتن احترام، مرز حرفهای، همکاری و مسئولیتپذیری.
دستمزدم هفتهای دو هزار تومان بود. بعدها حدس زدم که احتمالاً این پول را پدرم به دکتر میداده تا به من بدهد. برای همین، اگر بخواهم صادقانه بگویم، آنچه آنجا گرفتم بیشتر از دستمزد، نوعی تربیت حرفهای بود.
سه تابستان من به همین شکل گذشت: از نظافت شروع کردم، به بخش بهداشتی رسیدم، پشت صندوق ایستادم و در نهایت نسخهپیچی را تجربه کردم. همانجا بود که فهمیدم اعتماد در کار، یکباره به دست نمیآید؛ آرامآرام ساخته میشود.
سالها بعد، وقتی دوباره به داروخانه سر زدم، همهچیز عوض شده بود. دکتر خیلی پیر شده بود، فضا دیگر شبیه قبل نبود و من حس کردم دیگر به آنجا تعلق ندارم. نه اینکه برخورد بدی باشد، اما انگار آن فصل، بیسروصدا تمام شده بود.
برای نوشتن این متن، جستوجو کردم و فهمیدم دکتر ماکویی فوت کرده است.خدا رحمتش کند.
اگر امروز به گذشتهام نگاه کنم، میبینم یکی از اولین جاهایی که در آن کار، دقت، مسئولیت، احترام و همکاری را یاد گرفتم، همان داروخانه بود.
تجربهای که شاید هیچوقت در رزومهام نیامد،اما در شکل دادن به نگاه حرفهای من، سهم کمی نداشت.

دیدگاهها