وقتی رزومهام را فکس کردم، فکر کردند دارم دروغ میگویم…
۲۵ سالم بود.برای شروع یک مسئولیت کاری، باید رزومهام را برای تأیید یک مقام بالاتر میفرستادم.همهچیز عجلهای بود و من هم نشستم هرچی تا آن روز کار کرده بودم و تجربه کرده بودم را سریع نوشتم که زودتر بفرستم.رزومه را فکس کردم.چند دقیقه بعد، از طرف حراست آن مجموعه نیمهدولتی، دو جمله شنیدم که هنوز یادم نرفته:«چند صفحه دیگه مونده؟»و بعد:«شما تا الان کجا بودی با این حجم از فعالیت؟»راستش اولش خندهم گرفت.از اون خندههای استرسی که دقیقاً نمیدونی باید خوشحال باشی یا نگران.بعدش استرس اومد سراغم.با خودم گفتم نکنه فکر کردهاند دارم اغراق میکنم.نکنه پیش خودشان گفتهاند یک آدم ۲۵ ساله چطور میتواند اینهمه تجربه کاری داشته باشد؟
اما واقعیت این بود که همهاش واقعی بود.من فقط تا آن روز، هیچوقت یکجا ننشسته بودم و به کل مسیری که اومده بودم نگاه نکرده بودم.شاید آن فکس، اولین باری بود که خودم هم از بیرون به تجربههایم نگاه کردم.به کارهایی که هرکدام در یک مقطع فقط بخشی اززندگیام بودند،اما وقتی کنار هم قرار گرفتند، تبدیل شدند به یک مسیر متفاوت.همونجا فهمیدم که همه مسیرهای شغلی قرار نیست شبیه هم باشند.بعضی مسیرها خطی نیستند.پر از پیچاند، پر از تجربههای بهظاهر نامربوطاند،اما بعدها میفهمی هرکدامشان یک تکه از هویت حرفهای تو را ساختهاند.این خاطره برای من فقط یک خاطره نیست.نقطه شروع روایت مسیری است که قبل و بعدش پر از تجربههای متفاوت بود.فکر میکنم وقتش رسیده این مسیر را اینجا تعریف کنم.
ادامه دارد…
دستهها:
تجربه نگاری
دیدگاهها